تبليغاتX
خط طلایی دختر تنها
خط طلایی دختر تنها
داستان های کوتاه,متنهای کوتاه 
قالب وبلاگ




[ یکشنبه 25 دی1390 ] [ 10:55 قبل از ظهر ] [ رزیتا استاد ] [ ]

سبدهای گل گلایول سفید با ربانهای مشکی که در آن خودنمایی میکرد یکی پس از دیگری  باغ بزرگ را پر میکردند.بنرهای تسلیت به دیوارها زده میشدند.هر بنر با چندین سطر پیام تسلیت و شعرهای فراوان و هرکدام متعلق به یک فرد که چراغ های رنگی اطراف آنرا تزینن میکرد.آقابزرگ شب گذشته در تنهایی محظ در کنار تنها مونس این سالهای عزلت  همسرش سکته کرده بود. در حالی که آرزوی دیدار فرزندان خود را داشت.

و اکنون پس از مرگ او فرزندان بدور هم در این باغ بزرگ جمع شده بودند و افسوس میخوردند نه افسوس از تنها گذاشتن والدین خود و مرگ پدرشان بلکه افسوس   واگذری تمامی ارث  از جانب پدرشان به مادر!


- میتونیم بریم بگیم مامان پیر شده گواهی بگیریم ارثی و از دستش در بیاریم

-  وای اگه مامان جوگیر شد تمام ارثی و بخشید چی؟

-  الانم باید صبرکنیم تا مامام بهمون پول بده؟

- کی چنین حقی رو به بابا داده بود؟!

تمامی حرفها با صدای تلفن و فریاد  نوه بزرگ آقابزرگ به پایان رسید.آقابزرگ زنده شد!!!

آقابزرگ در سردخانه بعد از چند ساعتی از مرگش قلبش بکار افتاد و به دنیا بازگشت.

همگی خوشحال  شدند نه از زنده شدن او بلکه ازبرباد نرفتن ارثی.

بنرهای تسلیت کنده شد و ربانهhی مشکی جای خود را به ربانهای رنگی دادند.بابابزرگ به باغ  بازگشت.

اما پیرمرد از آن روز هزار بار آرزوی مرگ کرد چراکه تازه فرزندانش را شناخته بود .مادربزرگ صبور در برابر زخم زبانهای فرزندان و نوه هایش دلنگران حال همسرش بود.دیگر نمیخواست برای بار دوم همسرش را از دست بدهد و با فرزندان بی مهرش بسر ببرد.

هردو پس از مدتی از خانه باغ رفتند و تنها نامه ای از خود بجای گذاشتند:" فرزندان بی مهر من سلام.من و مادرتان با اتفاق هم برای همیشه از پیش شما رفتیم. دیگر از دست شما و حرفهایتان راحت شدیم .رفتیم تا دیگر ما را بشکل بانک سیار نپندارید.رفتیم تا دیگر زمین و خانه ای را به اسمتان نکنیم. رفتیم تا بدهی های شمار را تقبل نکنیم. رفتیم تا دیگر بخاxر پول مجبور به دیدار مان نشوید.رفتیم برای همیشه. نمیدانم ارثی برایتان بجا میگذارم یا نه.کاملا خوشحال باشید که دیگر پدری پولدار ندارید تا حامی شما باشد.!دیدار به قیامت"

و باز داستانی تکراری در این دنیا به پایان رسید. میدانم پایانی ندارد و بازهم داستانهایی اینگونه را خواهیم خواند.چرا در زندگیمان داستانی را تکرار میکنیم که در انتها دلی شکسته میشود؟

[ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 11:19 بعد از ظهر ] [ رزیتا استاد ] [ ]
با سلام خدمت تمامی دوستان عزیزم:

بعضی از دوستان اعتراض داشتند که وبلاگم دیر بالا میاد ,منم عوضش کردم.

اگه بازم دیر بالا میاد به من اطلاع بدین

[ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 9:48 بعد از ظهر ] [ رزیتا استاد ] [ ]

در شهری بزرگ در این کره خاکی شاید به بزرگی دنیا! مسابقه ای برگزار شد. مسابقه"زیباترین قلب"

در این مسابقه تمامی جوانان و مدعیان به قلبی پاره پاره و تکه تکه زنی پیر باختند!!!!

چراکه طی آزمایشات انجام شده بر روی قلب آن زن مشاهده شد هر تکه از قلبش یادآور عشقی در زندگی اوست. زن تمامی زندگیش را باعشق زندگی کرده بود و با عشق تکه های قلب خود را به دیگرن هدیه میداده یا هدیه میگرفته.

[ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 10:26 قبل از ظهر ] [ رزیتا استاد ] [ ]

تجربه کردم

بیمهری را

نگاه غریبه را

بی تفاوتی را

حرفهای تلخ را

دستان سرد را

اشکان ریخته را

قلب شکسته را

تجربیات را تجربه کردم


[ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ 10:8 بعد از ظهر ] [ رزیتا استاد ] [ ]


مادر ای روشنایی بخش همیشگی زندگیم

دوستت دارم

روزت مبارک

[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 11:17 بعد از ظهر ] [ رزیتا استاد ] [ ]


"بچه ها لطفا ساکت .............. آخر این هفته اردو داریم .دوست دارم همه شما تو این اردو شرکت کنین..........حالا میتونین برین  سر کلاساتون"

با گفته خانم امیری(مدیر دبیرستان)شورو هیجانی خاص در میان دختران افتاد.همه بچه ها  باخوشحالی از برنامه هایی که برای این اردو داشتند صحبت میکردند. اما لیلا بی هیچ حرفی لبخند زنان به آنان نگاه میکرد.

زهره به لیلا رو کردو گفت :"لیلا تو که نمیای!؟"

 لیلا که لبخند همیشگی برلب داشت گفت:"نه نمیتونم بیام....بهتون خوش بگذره"

زهره با تمسخر گفت:"خسیس خانوم یکم اون پولات و خرج کن از وقتی که یادم هرجا که حرف پول بود تو شرکت نکردی"

با این حرف  همه زدند زیر خنده حتی دوست صمیمی لیلا ,مریم هم خندید.!!

معلم وارد کلاس شد و همگی ساکت شدند.اما در دل لیلا آشوبی به پا بود.

زنگ آخر مریم و لیلا طبق معمول هر روز با هم از دبیرستان خارج شدند و بطرف خانه حرکت کردند.مریم بی توجه  لیلا, یا شور و هیجان از اردوی پارسال تعریف میکرد و از لیلا میخواست که همراه آنها بیاید.اما لیلا ساکت و آرام بود و فقط به حرفهای دوستش گوش میداد.این سکوت مریم را عصبانی کرد و گفت:"میگما نکنه واقعا از خساست نمیخوای بیای؟بچه ها راست میگن من هیچوقت ندیدم پولی خرج کنی . حتی وقتی ما بچه ها با هم میخواتم بریم بیرون هم نمیای. میگی وقت ندارم .مگه چیکار میکنی دختر؟  اگه درس که همین درسا رو هم   ما داریم. تازه با این همه تفریح نمراتمون هم از تو بهتره .....بگو نمیخوای با ما باشی تنهایی بیشتر بهت خوش میگذره. بابا ول کن این بچه بازیارو یکمیم تفریح کن" وقتی سکوت دوستش را دید با تمسخر گفت:" خرجت با من! زندگی دو روزه عزیزم"

لیلا چیزی نگفت.وبه راهشان ادامه دادند.سر دوراهی از هم جدا شدند و مریم باز از لیلا خواست که امسال با آنها همراه شود.اما جوابی نشنید

مریم با خود فکر میکرد مگه میشه یک دختر اینقدر خسیس باشه و نخواد بخاطر پول بهش خوش بگذره و با ناراحتی با خود گفت:"همه دوست دارن ما هم دوست داریم"

چند روزی از این ماجرا گذشت و اردو برپا شد و اوضاع دبیرستان به روال عادی خود برگشت.

بعد از آن ماجرا روزی مریم به بیمارستانی که مادرش در آن پرستار بود رفته بود با تعجب لیلا را در آنجا دید.با نگرانی بطرف او رفت و گفت:"سلام.......خدا بد نده اینجا چیکار میکنی؟"

لیلا که از دیدن مریم جا خورده بود با دستپاچگی و من من کنان گفت:" هیچی......."

- دخترم بریم بابا ؟..........یکم بهترم

هر دو بطرف صدا برگشتند.مردی لاغر و نحیف و زرد رو دستش را بطرف لیلا دراز کرد  و لیلا به او لبخندی زدو و دستش را گرفت  و رو به دوستش گفت:"مریم جون بابام"........"بابا اینم مریم دوستی که ازش تعریف میکردم"

مرد لبخندی زد و  و بعد از سلام و احوالپرسی هردو از مریم خداحافظی کردند و رفتند.

- مریم تو اینجا چیکار میکنی؟

مریم که تازه متوجه مادرش شده بود بی سلام گفت:"مامان اون مرد چش؟"

مادر نگاهی به جهتی که دخترش اشاره میکرد,کرد و گفت:"آقای یوسفی رو میگی؟"

-آره آره ,میشناسیش؟

-آره...بنده خدا یکی دوسالی میاد اینجا برای دیالیز, منتظر پیوند کلیس .فکر کنم اوضاع مالی خوبی هم ندارن تا ی کلیه بخرن. همیشه با دخترش میاد اینجا.خدا واسش نگهش داره دختر خوبی برای خانوادش,باباش میگفت دخترش  میخواسته به پدرش کلیه بده ما وان قبول نکرد.حلاهم بخاطر اون بعدازظهرا بعد مدرسه توی تولیدی که زنش کار میکنه مشغول بکار . طفلکی خیلی زحمت میکشه .......راستی مگه اونارو میشناسی؟چرا پرسیدی؟

مریم از شرمساری و اندوه اشک در چشمانش حلقه بست.

مادرش متوجه ناراحتی او شد و گفت:"چیزی شده عزیزم؟"

- نه مامان....... اون دختر فرشتست اما من چقد بدم که از حال نزدیکترین دوستم بی خبرم.


[ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ] [ 11:4 قبل از ظهر ] [ رزیتا استاد ] [ ]

سنجاب کوچولو همیشه از طرف دوستانش مورد تمسخر قرار میگرفت که:" چرا مادرش دم ندارد!مگر سنجاب بی دم هم سنجاب میشود؟"

این موضوع برای سنجاب کوچولو خیلی دردناک بود.روزی گریان به لانه آمدو با اشک رو به مادرش گفت:"ای کاش میمردی مامان تا دوستام اینقد من و بخاطر تو  و بی دمیت مسخره نمیکردن"

مادر چیزی نگفت و با دستانی غم زده  اشکهای فرزندش را پاک کرد.

بعد از مدتی سنجاب کوچولو  با بی مهری تمام از مادرش جدا شد و برای خود زندگی مستقلی را تشکیل داد.او صاحب فرزندان بسیار شد و مادرش را فراموش کرد.

روزی یکی از دوستانش به او گفت:" که مادرت سخت بیمار است و خواستار دیدن تو."او اعتنایی به این موضوع نکرد و هرگز به نزد مادرش نرفت.

بعد از چند روز یکی از همسایگان قدیمی مادرش نزد او  آمد و خطاب به سنجاب گفت:"مادرت 2 روز پیش مرد در حالیکه هر ثانیه منتظر دیدن مجدد تنها فرزندش بود .تو فرزند بیوفایی برای او بودی.کسی که کارهای زیادی برایت کرده بود"

سنجاب با عصبانیت فریاد زد:"او هیچ کاری برای من نکرد فقط باعث شرمساری من شده بود"

همسایه اشک از چشمانش جاری شد و با غمی نهفته در صدایش گفت:"خیلی بیرحمی....گرچه به مادرت قول داده بودم که این راز  را هرگز  فاش نکنم ولی بخاطر مادرت میگم.

وقتی تو خیلی کوچیک بودی توی تله گیر کردی و دمت و از دست دادی .مادرت برای اینکه تو شرمسار دیگران نشوی دم خودش رو به تو پیوند زد و خودش بی دم شد و حالا تو فرزند نا اهل اینطوری با مادرت رفتار کردی"

سنجاب شرمسار از رفتارش و نادم از حرفهایی که به مادرش میزد سر بزیر افکند و از خودخواهی خود پشیمان شد. اما چه سود که مادرش را برای همیشه  از دست داده بود.

[ جمعه 15 اردیبهشت1391 ] [ 10:28 قبل از ظهر ] [ رزیتا استاد ] [ ]

آرمان با خستگی بسیار و تنی رنجور به خانه رسید.به زحمت لباسهایش را درآورد و بر روی تخت دراز کشید.حتی توان خوابیدن هم نداشت.در همان حال به امروز و روزهای قبل فکر میکرد که چطور و به چه سختی مشغول کار در کارگاه بوده, اما هیچ نتیجه مثبتی از زحمات خود نمیبرد.او و دوستش بعد از چند ماه کار سخت نتوانسته بودند پروژه آقای احمدی را تکمیل کنند و به او تحویل بدهند, علی رغم تلاش بسیار و کار بسیار سخت هر روزه.

در همین افکار بود که خواب چشمانش را فرا گرفت.

با صدای آزار دهنده ای از خواب بیدار شد.به اطراف نگاهی کرد اما متوجه چیزی نشد.صدای وز وزی پشت هم به گوشش میرسید.کنجکاوانه به اطراف نگاه انداخت.ناگاه چشمش به زنبوری که پشت پرده گرفتار شده بود, افتاد.در همان حال مشغول تماشای زنبور شد.زنبور تلاش بسیار میکرد که خود را به بیرون از اتاق برساند در حالیکه مابین پرده توری و شیشه  پنجره گرفتار شده بود و هر بار همان کار را از همان مسیر انجام میداد.مدتی مشغول تماشای زنبور شد و در دل به زنبور میخندید!چراکه کمی بالاتر دریچه کولر باز بود و او میتوانست بدون هدر دادن این همه انرژی با تغییر مسیر خود آزاد شود.به ناگاه آرمان از جایش بلند شد و فریاد زد:"آره همین,....."

و بعد با خوشحالی بسیار به دوستش زنگ زد و گفت:"علی فهمیدم چرا با اینهمه کاری که میکنیم نتیجه خوبی نمیگیریم"

علی با بی حوصلگی گفت:"نگو که باید بیشتر کار کنیم داداش"

- نه اتفاقا ما زیادی هم کار کردیم خیلی هم زیادی ....راستش کار ما با بی فکری بود .قرار نیست هرکی بیشتر کار کنه موفق تر باشه که .ما همیشه از یک روش برای درست کردن این پروژه استفاده کردیم حتی حاضر نشدیم به روشهای دیگه هم فکر کنیم,درست مثل این زنبور"

علی که کاملا گیج شده بود گفت::زنبور؟...بی فکر ؟..بی برنامه؟... روش؟ ....چی داری میگی؟

- فردا همه چی و برات توضیح میدم.روش ما اشتباه بود نه کار کردنمون

و بعد گوشی را قطع کرد و شادمان پنجره را باز کرد و خطاب به زنبور گفت:"ممنون دوست من. ولی توهم بدون تلاش بدون تفکر هیچ نتیجه ای نداره توهم امروز مثل من نجات پیدا کردی ولی دفعه بعد شاید واسه این موضوع جونت و از دست بدی.اول فکر بعد کار.  استاد من یادت باشه  امروز روشت غلط بود, نه تلاشت "

[ پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 ] [ 10:49 بعد از ظهر ] [ رزیتا استاد ] [ ]
 

امید با اعتماد به نفس فراوان آخرین قرص بسته را خورد و پس از اندکی به خوابی طولانی و ابدی فرو رفت یا شاید به قول خودش از این زندگی نکبت بار خلاص شده بود.

پس از گذشت زمانی اندک احساس سبکی خاص در وجودش حس کرد و چون پرنده ای سبکبال به آسمان بال گشود.با لبخند و شیطنت و مسرور از این اقدام خودبه اطراف پرواز میکرد .شیطنت آغاز کرد و سرکی به خانه همسایگان و دوستان خود کشید.

همسایه بالایی علی آقا مشغول تنبیه سخت بدنی فرزند خود بود

جعفر آقا بزن بهادر محل درگیر  فرزند فلج خود بود

مهری خانم عکس دخترش را در آغوش کشیده بود و در فراق دوری از او  ناله میکرد

دوستش مهدی پدر معتادش را نگاه میکرد و پنهان  اشک میریخت

خواهرش آرزو علی رغم آنچه که همه فکر میکردند, با همسرش مشکل داشت و با او مشاجره میکرد!

پدرش در شرکت مشغول حسابرسی بود تا شاید بتواند بدهی های خود را پاس کند اما همچنان نگران امید و نرفتنش به تولد او بود

مادر در آشپزخانه نگران آن بود که چگونه بیماری مهلک خود را به اطلاع خانواده اش برساند

.....

............

امید دیگر توان پرواز نداشت.بر روی  تخت خود نشست و اشک ریخت: "خدایا این همه مشکلات و من با کوچکترین مشکلی ناامید شدم  و خودکشی کردم.من و ببخش"و اشک ریخت و چشمانش را بست.

جریانی را در جسمش حس کرد و چشم گشود.پرستار با خوشحالی فریادزد :"دکتر برگشت .......برگشت"

امید به زندگی برگشت.


[ سه شنبه 12 اردیبهشت1391 ] [ 11:59 قبل از ظهر ] [ رزیتا استاد ] [ ]


بوته گل رز مغرورانه تکان محکمی به خود داد و در دل آرزو میکرد تا از شر این برگها و گلها خلاص شود تا بتواند به تنهایی خودنمایی کند,چراکه به گمان خود هیچکس به او توجه ای نداشت!

با هر تکانش برگی سبز چون برگهای پاییزی با ناامیدی نقش بر زمین میشد و بوته مغرورتر به کار خود ادامه میداد..به همین ترتیب برگها و گلها یکی پس از دیگری از او جدا شدند.تنها یک غنچه کوچک و زیبا در برابر این تکانها از خود مقاومت  نشان داد و همچنان بر روی شاخه ماند.

باغبان با قیچی باغبانی خود کنار بوته رز آمد نیم نگاهی به غنچه و  برگهای روی زمین انداخت و با مهربانی گفت:"غنچه کوچولو نمیبرمت تا گلی زیبا بشی"  وغنچه را نوازشی کرد و رفت.

این حرف باغبان برعصبانیت بوته افزود و تکانی محکمتر برخود داد و دیگر غنچه توان مقاومت نداشت و بر زمین, کنار دیگر دوستانش افتاد.

و اما بوته مغرور از این پیروزی به خود میبالید.

باغبان در راه بازگشت متوجه شاخه های  لخت  بوته رز شد و خم شد و نگاهی به آن کرد .دردل گمان برد شاید این گل به آفتی دچار شده که یکروزه تمام گلها و برگهایش را از دست داده برای در امان داشتن دیگر گلها  با اخم بوته را قطع کرد.آه از نهاد بوته رز  بلند شد.و غنچه کوچک خطاب به او گفت:"به زیبایی و تنهایی خود مغرور و مسرور بودی غافل از اینکه دوام زندگیت به غنچه ای بند بود. همین و بس"


[ دوشنبه 11 اردیبهشت1391 ] [ 11:33 بعد از ظهر ] [ رزیتا استاد ] [ ]

هوا دلگیر است

بادی نمیوزد

پرنده ای نمیخواند

پروانه به آسمان نمیرود

چشم انتظار نشسته ام رو به آینده

می آید......

در یک هوای بارانی

گریان و خندان رو بسوی من

او که رفت و تنهایم گذاشت

بازگشت بسویم

پروانه دلم دوباره پر پرواز دارد

رو سوی آن یار قدیمی

لبریز از عشق بال میگشاید 

میسوزد از عشق

اما................ تنها میماند!!!!!

او که رفته برنمیگرده

برخیز از خواب پروانه من


[ دوشنبه 11 اردیبهشت1391 ] [ 12:52 بعد از ظهر ] [ رزیتا استاد ] [ ]

   سلام    سلام    سلام    سلام      سلام      سلام     سلام  


شرمنده  شرمنده  شرمنده  شرمنده  شرمنده  شرمنده  شرمنده


مدتی نبودم کلی درگیر بودم نتونستم آن شم

ممنون از همتون که لایق دونستین و به وبلاگم سرزدین و نظر دادین,شرمنده دوستانی چون شما هستم

بازم ممنون از لطف همه شما

[ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ] [ 12:5 بعد از ظهر ] [ رزیتا استاد ] [ ]

اشکبار نظاره میکنم رفتنت را

در سکوتم,فریاد میزنم تنهایی را

چه شتابان ,چه بیرحمانه میروی

با نگاهم التماست میکنم

میروی  اما آنجاکه فقط تویی!

میروی به خاطراتم

به آنجاکه که پر از توست

تو فقط تو

دگر هیچ


[ جمعه 18 فروردین1391 ] [ 10:42 بعد از ظهر ] [ رزیتا استاد ] [ ]

- خانوم صدای من و میشنوین؟

مینا به آهستگی و ناتوانی  چشمان خود را باز کرد در اولین نگاه چشمش به مردی سپید پوش افتاد که به او نگاه میکرد

با توانایی لب گشود و پرسید:

- من کجام؟

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه 13 فروردین1391 ] [ 7:2 بعد از ظهر ] [ رزیتا استاد ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

با سلام به تمامی بازدیدکنندگان گرامی
از کودکی آرزویم نوشتن مطلبی بود,هرچند کوتاه
اما هیچگاه جمله ای ننوشتم!
اما امروز تصمیم گرفتم آنچه را که مدتها در ذهن دارم بر روی کاغذ بیاورم
امیدوارم مقبول شما باشد.
با تشکر از اینکه این وبلاگ را انتخاب کردید
مدیرونویسنده"رزیتا"
لینک دوستان
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان



 JavaScript Codes Online User

کد متحرک کردن عنوان وب

امارگیر حرفه ای سایت